تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان غربت پاییز

غربت پاییز

داستان های واقعی از بی معرفتی روزگار


+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت21:54توسط ماهک | |


 

اگر باران بودم انقدر می با ریدم تا غبار غم را از دلت پاک کنم

اگر اشک بودم مثل باران بهاری به پایت می گریستم

اگر گل بودم شاخه ای از وجودم را تقدیم وجود عزیزت می کردم

اگر عشق بودم  اهنگ دوست داشتن را برایت می نواختم

ولی افسوس که نه بارانم و نه اشک و نه گل ونه عشق

اما هر چه هستم دوستت دارم.

 


                                                                                                            

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت3:34توسط ماهک | |


قورباغه ای عاشق دختری از انسانها شد !

پس از مادرش خواست که به خواستگاری دختر برود!

                   

 

مادرش گفت ای فرزند! ان دختر انسان است و ما قورباغه و وصلت قورباغه و انسان غیر ممکن است!

در ضمن این همه بین قورباغه ها دختر دم بخت است!

برو و مثل ادم با یکی از انها ازدواج کن!و اینقدر ما را به دردسر نینداز!

قورباغه پسر گفت: مادر تو خود می دانی که تمام قورباغه های دختر در اینجا !!!

با ان چشمهای ور قلمبیده و زبان دراز و دهان گشاد و پاهای خالخالی زشت و حال به هم زن هستند.

 ادم چندشش می شه به انها دست بزنه! چه برسه که بخواد با انها ازدواج کنه!!

مادر گفت: ای فرزندم  مثل اینکه خودت را در ایینه ندیده ای!!

پسر گفت: چرا دیده ام! ولی هر کاری کنی! من ان دختر را می خواهم که خیلی زیباست!!

پس قورباغه مادر به همراه یک دسته جلبک و پسرش به در خانه دختر رفتند!!

اتفاقا خود دختر در را باز کرد و با دیدن قورباغه جیغ کشید!!!و فرار کرد!!

پدر دختر امد که قورباغه ها را بکشد و انها با هر زحمتی بود با تنی زخمی فرار کردند.

و بعد از ان قورباغه پسر متنبه شد و با یکی از قورباغه های برکه شان ازدواج کرد!!

اما شبها همچنان به در خانه دختر می رفت و قورقور می کرد!!!!

تا اینکه دختر هم ازدواج کرد.

  _________________

       نميدانم دلم ديوانه كيست كجا آواره و در خانه كيست                          نميدانم دل ديوانه من اسير نرگس مستانه كيست    

   __________________ 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت15:30توسط ماهک | |


 

+نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت1:15توسط ماهک | |


 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت2:28توسط ماهک | |


 زندگی مثل بازی حکمه مهم نیست که دست خوبی نداری مهم اینه که یار خوبی داشته باشی.

این طوری حتی می تونی بازی باخته رو هم ببری!!

من یاد گرفتم مهم نیست که در زندگی چی داری! مهم اینه که چه کسی را داری!!!

من فهمیدم زندگی با همه وسعتش محمل ساکت غم خوردن نیست !

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست! زندگی رفتن و راهی شدن است!

زندگی جنبش راهی شدن است! از سراغاز وجود تا بدانجا که خدا می داند!!!!

یاد گرفتم که عشق با تمام عظمتش ۲ یا ۳ ماه بیشتر زنده نیست،

 

                 یاد گرفتم که عشق یعنی فاصله و فاصله یعنی دو خط موازی که به هم نمیرسند،                     

 

یاد گرفتم در عشق هیچ کس به اندازه خودت وفادار نیست، و یاد گرفتم که هر چه عاشق تری تنها تری.

 

او نگاهم کرد و من پنداشتم که دوستم دارد!! او نگاهم کرد در نگاهش بوی عشق را خواندم!

 

نگاهم کرد  دل به او باختم ! نگاهم کرد زندگی را به او دادم!

 

ولی بعد ها فهمیدم که فقط نگاهم کرد...

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت0:53توسط ماهک | |



      زیباترین کلمه عشق

 

     پراحساس ترین کلمه محبت

    پر معنی ترین کلمه نگاه

    عالی ترین کلمه دوستی

   تلخ ترین کلمه جدایی

  دردناک ترین کلمه خیانت

  بد ترین کلمه تمسخر

  کثیف ترین کلمه ترحم

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت0:47توسط ماهک | |


                                     

   

   عشق را در تو و تو را در دل و دل را موقع تپیدن

 

 و تپیدن را به خاطر تو دوست دارم.

 

*من غم را در سکوت و سکوت را در شب و شب را در بستر*

 

 من بستر را به خاطر اندیشیدن به تو دوست دارم .

 

*من بهار را به خاطر شکو فه هایش وزندگی را به خاطر زیبایی هایش*

 

*و زیبایی را به خاطر تو* تو که زیبایی دوست دارم*

  

 

 

 

                         چقدردوستت دارم؟ بگذار بشمرم تو را به عمق و عرض وطول 

 

   دوستت دارم با احساسات نامریی * به اندازه پایان هستی     

      

من تو را مثل هر روز دوست دارم * مثل نیاز انسان به افتاب وشمع

 

تو را آزادانه دوست دارم * مثل تلاش انسان برای رسیدن به حق

 

تو را خالصانه دوست دارم * مثل احساس بعد از دعا

 

تو را با اندوه قدیمی و ایمان کودکی ام دوست دارم.

 

با عشقی که سالها گم کرده ام با نفسم وبا با معصومییت خالصانه ام

 

با اشک ها و لبخندها و تمام هستی ام.

 

زیر پلکت سایه بانم میدهی؟ سو ختم آیا پناهم میدهی؟

 

اتشی افتاده بر جان و دلم * قطره آبی بر لبانم میدهی؟

 

میهمان جان جانان شوم میزبانی را آیا نشانم میدهی ؟ تا بیاسایم دمی در پای عشق!

 

زیر چترت سر پناهم میدهی؟

 

ای جواب پرسش بی پاسخم * عشق را آیا نشانم میدهی؟

 

رو مگردان نازنین با گوشه ای چشمت بگو ...

 

در شرار چهره ات یک بوسه گاهم می دهی؟

      

   هر کس برای عشقی می میرد*شب برای مهتابش و روز برای آفتابش

 

* آسمان برای ستارگانش و من برای تو عاشقانه می میرم  *

  

دوستت دارم


+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت4:40توسط ماهک | |


می دونی فرق  آسمون  خدا با  آسمون دلم چیه؟

 آسمون خدا یه ماه داره با بی نهایت ستاره .

ولی  آسمون دلم یه ستاره داره که بی نهایت ماهه.

به  آسمان نگاه کردم دیدم ماه روشناییش رو از دست داده

پرسیدم چرا اینطور شده ای؟

گفت چون صورت یار تو از من زیباتره

همونقدر که ستاره هست اگه ماه بود بازم این  آسمون بی تو سیاه بود .  

همیشه ابرا گریه میکنن ولی همه عاشق ستارها میشن

دل ابرا پره یادت باشه چشمک ستارهاابرا رو از یادت نبره.

از  آتش پرسیدم محبت یعنی چی؟ گفت از من سوزانتره 

از گل پرسیدم محبت یعنی چی؟ گفت از من زیباتره

از شمع پرسیدم محبت یعنی چی؟ گفت از من عاشقانه تره

از خود محبت پرسیدم تو چیستی؟ گفت من نگاهی بیش نیستم

گرمی دستهایت چیست که دستهایم انها را میطلبد؟

در اینه چشمهایم بنگر چه میبینی؟

ایا میبینی که تو را میبینند؟    

  

صدای طپش قلبم را میشنوی که فریاد می زند دوستت دارم ؟

دوست ندارم که بگویم دوستت دارم دوست دارم که بدانی

دوستت دارم.

در گلستان خیالم ندهد هیچ گلی بوی تو را

تو گل ناز منی از دور می بوسم تو را.


 

+نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت1:57توسط ماهک | |


باز باران بی ترانه *** گریه هایم عاشقانه *** می خورد بر سقف قلبم *** یاد ایام تو داشتن

***می زند سیلی به صورت *** باورت شاید نباشد *** مرده است قلبم ز دستت ***

فکر آنکه با تو بودم *** با تو بودم شاد بودم *** توی دشت آن نگاهت

*** گم شدن در خاطراتت ***

****

صدایم در برابر صدایت بی صداست * چشمانم در برابر چشمانت نابیناست

خنده هایم در کنار خنده هایت خالیست

بدان بی تو هیچم * تنهایم نگذار تا با تو هو آ واز شوم....


+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت3:21توسط ماهک | |


                                                                  عشق...        

عشقگلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كني، هرگز قادر نخواهي بود كه آن را دوباره  جمع  كني.

                  سوال : عشق چیه؟      و    جواب : عشق یعنی وقتی که یه نفر قلب تورو میشکنه

و حیرت انگیزه که تو هنوز با قطعه قطعه ی قلب شکستت دوستش داری!!

(عشق مثل ترک های یک سی دی میمونه

  که قلب های مارو به هم پیوند میده 

هرگز سعی نکن که اون سی دی رو بشکنی 

چون اینکارت ممکنه باعث بشه قلب من هم بشکنه )

هرگز برای عاشق شدن، به دنبال باران و بهار و بابونه نباش. گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه ای می رسی که ماه را بر لبانت می نشاند.

 

باران باش که در باریدنش علف هرز و گل سرخ از برایش یک معناست.........


+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت2:53توسط ماهک | |


به همه لبخند بزن اما بایک نفر بخند همه را دوست داشته باش اما به یک نفر عشق بورز تو قلب همه باش اما قلبت مال یک نفر باشه....

میشه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمات بندازی ولی هیچ وقت نمی تونی جلو اشک رو بگیری که

با رفتن بعضی ها از چشمات جاری میشه.

اگه مي دونستم عشقمون مثل يه كوه بلنده حتما ازش بالا مي رفتم ولی......

هيچگاه نگذار در کوهپايه هاي عشق کسي دستت را بگيره که احساس ميکني در ارتفاعات آنرا رها خواهد کرد

عشق ان نیست که یک دل به صد یار دهی عشق ان است که صد دل به یک یار دهی. 

از طرف اوني كه تنهاست ، تنها اومده ، تنها ميره ، تنها نمي ذاره ، تنها يك آرزو داره اينكه تنهاش نذاري.

                                                           ................


+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت2:40توسط ماهک | |


             من در نخستين روز بازگشت پرستوها به سرزمين شان براي ميلادت آفتاب را به مهماني دعوت میكنم و تاجي از گلهاي سپيد و ارغواني را به رسم دوستي هديه مي كنم . اي كه چشم هايت دنياي صداقت است .دوست  داشتن را به خاطر تو دوست مي دارم ...........

...

       اي كاش زندگي چيزي كم داشت و هستي از هجر آن بي قرار فرياد مي زد. اي نازنين ؛ زندگي تويي .   اي فرزانه شبهاي با تو بودن ، اي كاش از خوبيها چيزي كم داشتي تا وجودم را به يمن نفسهايت مشتاقانه اسير بودنت مي كردم ، دستهايم از آن تو تا كه لمس كنم لطافت زندگي را با تو......


+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت1:37توسط ماهک | |


                                                           راه بهشت....

 

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.

پياده‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه‌بان كرد: «روز به خير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خير، اينجا بهشت است

- «چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم

دروازه‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: «مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: واقعأ متأسفم. ورود حيوانات به بهشت ممنوع است

                 

مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.

مسافر گفت: روز به خير

مرد با سرش جواب داد.

- ما خيلي تشنه‌ايم.، من، اسبم و سگم.

مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.

مرد، اسب و سگ، به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.

مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟

- بهشت

- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.

مسافر حيران ماند: بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. (چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...)

                                                                              

بخشی از کتاب شیطان و دوشیزه پریم (پائولو کوئیلو)

        


             

+نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت0:56توسط ماهک | |



+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت23:40توسط ماهک | |


                                        ((( رویای من )))

     کاش می شد من و تو فانوس دریا می شدیم  

                              بی خبر از غم دنیا غرق دریا می شدیم  

       

    می شدیم عاشق تر از لیلی و مجنون زمان

                              مشق عشقی واسه امروز و فردا می شدیم 

     بنازم قدرت عشقت که ویران کرد قلبم را

                            دمی چون موج رقصید و به ناگه غرق دریا شد  .


                                                                             

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت23:35توسط ماهک | |


  ای  کاش می فهمیدی که میان دو نگاه من و تو جز

                                                     سر انگشت خیال چیزی نیست .



                                                          

+نوشته شده در سه شنبه هشتم مرداد 1387ساعت22:36توسط ماهک | |